


مرحوم ابن شهر آشوب رضوان الله علیه در کتاب مناقب آل ابی طالب جلد 1 صفحۀ 382 و دیگران نقل کرده اند که:
أبو نعيم الفضل بن دكين باسناده عن حريث قال : ان عليا لم يقم مرة على المنبر إلا قال في آخر كلامه قبل أن ينزل : ما زلت مظلوما منذ قبض الله نبيه .
ابونعیم فضل بن دکین به اسنادش از حریث نقل کرده است که او گفت: علی علیه السلام هر بار منبر می رفتند پیش از آن که از منبر پایین بیایند در پایان کلام خود می فرمودند: از وقتی که خداوند پیامبر خود را قبض روح کرد من مظلوم بوده و هستم.
وكان سبب وفاتها : أن قنفذا مولى عمر لكزها بنعل السيف بأمره ، فأسقطت محسنا ومرضت من ذلك مرضا شديدا ، ولم تدع أحدا ممن آذاها يدخل عليها .
سبب شهادت حضرت زهرا سلام الله عليها اين بوده است كه قنفذ غلام عمر به دستور او ، آن حضرت را با غلاف شمشيرش زد . و اين سبب شد كه محسن سقط شود و حضرت زهرا شديدا مريض شوند . در مدتي كه مريض بودند ، به هيچ يك از آناني را كه او را اذيت كرده بودند ، اجازۀ ملاقات نداد .
دلائل الإمامة ج 2 ، عنه بحار الأنوار : 8 / 230 - 232 ( ط الكمپاني ) ، 30 / 290 - 295 . 2 . مثالب النواصب : 371 - 374 ، 418 - 419 . 3 . الصراط المستقيم : 3 / 25 . 4 . مطارح النظر في شرح الباب الحادي عشر : 109 .
و اخلاق عرب بود كه هر كس يتيمي را بزرگ مي كرد او را به فرزندي مي گرفت. چون حنتمه بزرگ شد خطاب به او نظر انداخت و ميل كرد و ارا از هشام خواستگار شد و با او تزويج كرد و عمر از او متولد. پس خطاب پدر و جد مادري و دايي عمر است و حنتمه مادر و خواهر و عمه اوست و در اين معني شعري به حضرت صادق عليه السلام نسبت داده شده است....
(بر روی ادامۀ مطلب کلیک کنید.)
عمر شب جمعه خواب ديد كه
خروس سرخ رنگي او را با نوك خود يك يا دو يا سه بار زده است، عمر كه جهل
محض بود و به قول خودش زنهاي پشت پرده از او داناترند خواب را براي اسماء
بنت عميس نقل كرد و تعبيرش را از او خواست، اسماء گفت:
تو را يك مرد عجمي خواهد كشت و خواب عمر روز ششم تعبير شد و روز چهارشنبه بدست ابولولو رحمه الله فارسي به قتل رسيد (1)
از
اين كه عمر خواب ديد كه خروس سرخ رنگي او را نوك زد و خود نتوانست خوابش
را تعبير كند و از زني به نام اسماء بنت عميس پرسيد و او خوابش را تعبير
نمود كه مرد عجمي تو را خواهد كشت چه اين كه خروس در خواب به مرد با غيرت
تعبير ميشود.
*********************
1- حكمت عيدالزهراء ص 176 به نقل از حيوه الحيوان دميري ج 1 ص 492
_______________________________
به نقل از کتاب مرد غيرتمند ايراني (سيري در زندگاني ابولؤلؤ) نوشته مهدي آقابابائي
در كتاب بيت الاحزان ص 165 آمده است:
«ابن ابي الحديد خبري را دربارهي «هبار بن اسود» ميآورد و مينويسد:
رسول
خدا صلي الله عليْه و آله و سلم در روز فتح مكه خون هبار بن اسود را مباح
فرمود، زيرا هبار زينب دختر رسول خدا صلي الله عليْه و آله و سلم را با
نيزه ترسانيده بود، زينب كه در كجاوه ميرفت و حامله بود، از ترس آن نيزه،
جنينش را سقط كرد.
سپس ابن ابي الحديد ميگويد:
اين خبر را براي استادم ابو جعفر نقيب خواندم. وي گفت:
…
وقتي رسول خدا صلي الله عليْه و آله و سلم خون هبار را براي ترساندن دخترش
زينب كه موجب سقط جنين او گرديد، مباح ميكند، چنين به نظر ميآيد كه اگر
رسول خدا صلي الله عليْه و آله و سلم زنده ميبود خون آن كس (عمر) را كه
دختر ديگرش حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها را ترسانده و موجب سقط جنينش
(محسن بن علي عليهما السلام) شده را مباح مينمود.
ابن ابي الحديد ميگويد:
از استادم سوال كردم آيا اين سخن را ميتوانم از شما روايت كنم؟
او گفت:
روايت كن اما نه از قول من».(1)
*********************
1- بيت الاحزان ص 165، زيور عرش الهي ص 98 و آسياب تبري ص 32 و33
_________________________________
به نقل از کتاب مرد غيرتمند ايراني (سيري در زندگاني ابولؤلؤ) نوشته مهدي آقابابائي
كتاب مجالس المومنين ج 1 ص 87 و 88 در ذكر كاشان مينويسد:
اهل
كاشان ابولولو رحمه الله را قاتل عمر ميدانند وقتي عمر را كشت گريخت و
اهل كاشان به واسطه محبت به خاندان رسالت عليْهمالسلام او را تعظيم و
تكريم نمودند و از شر دشمنان محافظت كردند تا اين كه در كاشان از دنيا رفت.
مزار او در داخل شهر كاشان است.
به واسطهي اين كاري كه انجام داده او
را بابا شجاع الدين مينامند. چه اين كه هر كس دشمن دين را به قتل برساند
او شجاع الدين است و «بابا» اگر چه در لغت به معني پدر است ولي كسي كه كار
عظيمي انجام دهد او را بابا مينامند و عمر بن خطاب در نظر اهل كاشان همچون
ابوبكر در نظر اهل سبزوار خوار و بياعتبار است از اين رو ملا حيرتي گفته:
خوارم اندر ولايت قزوين
چون عمر در ولايت كاشان
شيعه را اين اعتقاد است كه ابولولو رحمه الله از شيعيان خلص اميرالمومنين عليْه السلام است.
_________________________________
به نقل از کتاب مرد غيرتمند ايراني (سيري در زندگاني ابولؤلؤ) نوشته مهدي آقابابائي
مرحوم افندي در كتاب «رياض العلماء » مينويسد:
فيروز
ابولولو رحمه الله از بزرگان مسلمانان و مجاهدان آنها و از پيروان خالص
حضرت اميرالمومنان عليْه السلام بوده است از اين رو بعضيها نوشتهاند كه
انگيزهي تصميم ابولولو رحمه الله بر قتل عمر بن الخطاب يك امر اعتقادي و
حمايت از خاندان رسالت عليْهمالسلام بوده است، چه اين كه او داستان سقيفه،
غصب خلافت از اميرالمومنان عليْه السلام و غصب فدك از حضرت زهرا سلام الله
عليها و اهانت و هتك حرمت به خاندان رسالت عليْهمالسلام و شهادت صديقه
طاهره سلام الله عليها بر اثر ضربت عمر بن الخطاب و شهادت حضرت محسن عليْه
السلام و ديگر ظلم و ستمش بر اهل بيت عصمت و طهارت عليْهمالسلام را از
برادرش ذكوان كه عالم مدينه بوده و از ديگران شنيده بود، ابولولو رحمه الله
كه سواد خواندن و نوشتن داشت، روزي به عمر بن الخطاب نوشت كه:
(كسي كه بر مولايش عصيان و حقش و ملكش را غصب كند و همسرش را بزند و به شهادت برساند و هتاكي نمايد … جزايش چيست؟!
عمر
بن الخطاب نوشت: «چنين كسي واجب القتل است». وقتي جواب عمر به دست ابولولو
رحمه الله رسيد، تصميم بر قتل او گرفت، زماني كه به قصد قتل عمر با او
روبرو شد به عمر بن الخطاب گفت:
تو چرا بر مولايت اميرالمومنان عليْه
السلام عصيان و خلافتش را غصب و فدك كه حق فاطمهي زهرا سلام الله عليها
بوده غصب كردي و او و محسنش را كشتي و ظلم و ستم و هتك حرمت به خاندان
رسالت عليْهمالسلام نمودي؟ و آنگاه با چند ضربه كارد شكم عمر را دريد و به
جهنم واصل كرد.
چه نيكو گفت شاه شجاع:
ابولولو عجب كاري نموده
در شادي به قلب ما گشوده
درك را عرضه كرده بر ابا حفص
به اين كارش ز شيعه دل ربوده
بهشتي شد ابولولو به اين كار
اميرالمومنين مدحش نموده
__________________________________
به نقل از کتاب مرد غيرتمند ايراني (سيري در زندگاني ابولؤلؤ) نوشته مهدي آقابابائي
صاحب رجب برسي حلي در كتاب
«مشارق انوار اليقين في حقايق كشف اسرار اميرالمومنين عليْه السلام» در باب
تتمهي اسرار اميرالمومنان عليْه السلام از محمد بن سنان نقل كرده است كه
روزي حضرت علي عليْه السلام به عمر بن خطاب فرمود:
«اي مغرور! همانا تو
را در دنيا كشتهي زخم بندهي ام معمر ميبينم كه به جور و جفا بر او حكم
كرده ا ي پس او تو را با توفيق الهي خواهد كشت و به آن وسيله علي رغم ميل
تو وارد بهشت ميشود ».
ابولولو رحمه الله داراي جلالت قدر و مورد توجه
حضرت علي عليْه السلام بوده است و قدر و منزلت ابولولو رحمه الله همان بس
كه نفرين حضرت صديقهي طاهره سلام الله عليها به عمر بن خطاب زماني كه
قبالهي فدك را پاره كرد، بدست ابولولو رحمه الله اجرا شد.(1)
1- حكمت عيد الزهراء سلام الله عليها صص 179 و 180
______________________________
به نقل از کتاب مرد غيرتمند ايراني (سيري در زندگاني ابولؤلؤ) نوشته مهدي آقابابائي
عمر مكرر در نبوت رسول خدا ص
شك مي كرد. از جمله شك هاي وي در روز حديبه بود كه حميدي در جمع بين
الصحيحين اعتراف به آن كرده كه عمر گفت:
ما شككت في نبوه محمد قط كشكي يوم الحديبيه!
يعني هرگز به اندازه شكي كه در روز حديبيه در نبوت پيامبر اكرم ص كردم شك نكرده بودم.
اين
كلام وي خود نشان دهنده آن است كه وي مادام و هميشه در نبوت پيامبر اكرم
صلي الله عليه واله شك مي كرده است. ولي شك وي در روز حديبيه با بقيه شك ها
فرق مي كرده است.
علت شك عمر آن بود كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و
اله فرموده بودند كه به مكه مي رويم و اعمال حج انجام خواهيم داد. و به
همين منظور به همراه جمع كثيري از اصحاب به سوي مكه به راه افتادند. ولي
مشركان كه از طرفي نمي خواستند كه مسلمانان به حج بيايند و از طرفي هم خود
را قادر به مقابله و جنگ با ايشان نمي دانستند تصميم گرفتند كه با پيامبر
عظيم الشان اسلام صلح كنند. براي همين مشركان چندي از بزرگان خود را پيش
پيامبر اكرم ص فرستادند. پيامبر اكرم ص نيز صلاح ديدند كه به مدينه برگردند
و به حج نروند و با ايشان صلح كنند. كه البته مفاد و شروط اين صلح منافع
بسياري بعدها براي مسلمانان به وجود آورد. ولي عمر كه از شروط صلح نامه
خشمگين شده بود به محضر پيامبر اكرم ص رسيد و مثل هميشه با تندي و توهين با
ايشان سخن گفت.
بخاري ماجراي توهين عمر را در آخر كتاب شروط صحيح خود نقل مي كند كه عمر مي گويد: به پيغمبر گفتم: آيا تو پيغمبر بر حق خدا نيستي؟
فرمود: چرا هستم. گفتم: آيا ما بر حق و دشمن ما بر باطل نيستند؟
فرمود: چرا. گفتم: پس چرا در دين خود پستي و خفت نشان دهيم؟
در اين هنگام پيغمبر - صلي الله عليه وآله - فرمود: من پيغمبر خدا هستم و نافرماني او را نخواهم كرد!
و خدا هم ياور من است.
عمر گفت: به پيغمبر گفتم: مگر تو نمي گفتي كه ما بزودي به خانه خدا مي رسيم و آن را طواف مي كنيم؟
فرمود: چرا، ولي آيا گفتم امسال چنين خواهد شد؟
گفتم: نه. فرمود: پس اين را بدان كه به خانه خدا مي آيي و آن را طواف مي كني. (1)
اين
نوع سخن گفتن وي با پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله خود دليل واضح و
روشني است بر عدم اعتقاد وي به نبوت ايشان. و به همين دليل در روز حديبيه
عمر حقيقت درون خودش را بيان مي كند و اظهار مي دارد كه در نبوت پيامبر شك
دارد و در واقع اصلا عقيده ندارد. آيا كسي كه عقيده به نبوت دارد و طبق حكم
قرآن كلام پيامبر را وحي مي داند در كارها و سخنان وي شك مي كند و او را
توبيخ مي كند!؟
*****
(1) صحيح البخاري ك الشروط باب الشروط في
الجهاد ج 2 / 122 ط دار الكتب العربيه بحاشيه السندي وج 3 / 256 ط مطابع
الشعب، مسند احمد ج 4 / 330 ط 1.
مرحوم آيت الله سيد هاشم بحراني رحمه الله در كتاب مدينه المعاجز مي نويسد:
درباره
جريان قتل فلاني (عمر) از ابن عباس و كعب الاحبار در حديثي طولاني آمده
است كه عبدالله فرزند فلاني (عمر) گفت: چون زمان مرگ پدرم فرار رسيد گاهي
از هوش مي رفت و دوباره به هوش مي آمد تا اينكه يكبار كه به هوش آمد مرا
صدا كرد و گفت: فرزندم! قبل از اينكه بميرم علي بن ابيطالب عليه السلام را
بر بالينم حاضر كن.
گفتم: تو را با علي بن ابيطالب چه كار؟ و حال آنكه براي بعد از خود شورا تشكيل داده اي و او را هم يكي از آنها قرار داده اي؟
پدرم
گفت: فرزندم! از رسول خدا صلي الله عليه و اله شنيدم كه مي گفت: در آتش
دوزخ تابوتي است كه در آن 12 نفر از اصحاب من در آن خواهند بود و آنگاه رو
به اولي (ابوبكر) كرد و گفت: از آن بترس كه اولين آنها باشي! سپس رو به
معاذ بن جبل كرد و فرمود: بپرهيز از آنكه دومين آنان باشي! سپس رو به من
كرد و فرمود: بترس از آنكه سومين آنها باشي!
فرزندم! لحظاتي قبل از هوش
رفتم و در همان حال تابوتي را مشاهده كردم كه در آن اولي (ابوبكر) و معاذ
بن جبل بودند و من هم سومين آنها بودم.
عبدالله مي گويد: به سراغ علي بن
ابيطالب عليه السلام رفته و گفتم: اي پسر عموي رسول خدا ص پدرم تو را براي
امري كه او را نگران ساخته فراخوانده. پس او به همراه من آمد و چون بر
بالين پدرم حاضر شد پدرم به او گفت: اي پسر عموي رسول خدا! آيا قصد نداري
مرا عفو نموده و از سوي خود و از جانب همسرت فاطمه سلام الله عليها مرا
حلال نمايي؟ و من نيز در عوض خلافت را به تو تسليم نمايم؟
علي عليه
السلام به او گفت: آري! اما به شرط اينكه مهاجر و انصار را جمع نمايي و حقي
كه از من غصب كردي را به صاحبش برگرداني و آنچه را كه بين تو و بين دوستت
(اولي) از عهدي كه بين ما بود را بيان كني و به حق ما اعتراف نمايي! در آن
صورت تو را حلال كرده و نيز از جانب دختر عمويم فاطمه سلام الله عليها ضامن
حلاليت وي مي شوم.
عبدالله مي گويد: پدرم چون اين سخن را شنيد رويش را
به ديوار كرد و گفت: اي امير المومنين! نار و آتش را بر ننگ و عار ترجيح مي
دهم!!!
از اين رو علي عليه السلام هم برخاست و از نزد پدرم خارج شد.
عبدالله
به پدرش گفت: پدر! او به انصاف با تو برخورد كرد. او به فرزندش گفت:
فرزندم او مي خواهد اولي را از قبر بيرون كشيده و او را و پدرت را به آتش
كشد و قريش را از دوستداران و پيروان علي بن ابيطالب قرار دهد نه به خدا
قسم اين شدني نيست.
مي گويد: سپس علي عليه السلام به عبدالله گفت: اي
فرزند عمر! تو را به خدا قسم مي دهم پدرت بعد از خارج شدن من چه گفت؟
عبدالله گفت: به خدا قسم چيزي نگفت فقط گفت: اگر مردم با مرد كم موي جلوي
پيشاني بني هاشم (امام علي عليه السلام) بيعت كنند آنها را بر مسير نوراني و
اقامه كتاب خدا و سنت پيامبر رهنمون خواهد گشت.
سپس فرمود: اي فرزند عمر تو چه پاسخي دادي؟ گفت: من به او گفتم: پدرم! چه چيز مانع مي شود كه او را جانشين و خليفه بعد از خود سازي؟
حضرت
فرمود: پدرت چه پاسخ داد؟ گفت: چيزي گفت كه نمي توانم بازگو نمايم. حضرت
فرمود: پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله من را به آنچه كه بين تو پدرت رد و
بدل شده با خبر ساخت. عبدالله گفت: پيامبر از چه چيز تو را با خبر ساخت؟
حضرت فرمود: مطلبي را پيامبر ص در حياتش شبي كه پدرت را در خواب ديدم كه
مرده است با خبر ساخت و كسي كه پيامبر ص را در خواب ببيند مانند آن است كه
در بيداري ملاقات كرده باشد. اي فرزند ثاني! آيا اگر آن را براي تو بازگو
كنم تصديق مي كني؟ عبدالله گفت: يا تصديق مي كنم و يا سكوت اختيار مي كنم.
حضرت
فرمود: پدرت بعد از آنكه من از نزد او خارج شدم در جواب تو كه از او سوال
كردي چه چيز مانع مي شود كه او را بعد از خود جانشين خود نسازي گفت: به
خاطر آن صحيفه و پيمان نامه اي كه آن را در بين خود (مربوط به نقشه قتل
پيامبر ص در شب عقبه) و در خانه كعبه در حجه الوداع نوشته و امضاء نموده
ايم.
پس از اين فرموده حضرت، عبدالله سكوت كرد و گفت: از تو مي خواهم كه به حق رسول خدا ص دست از سرم برداري.
سليم
(راوي حديث) مي گويد: عبدالله را در آن مجلس ديدم در حالي كه اشك در
ديدگانش حلقه زده و گريه او را دچار تنگي نفس كرده بود. سپس پدرش بعد از
ساعتي نالي اي زد و مرد.
*****
مدينه المعاجز ج2ص95، فصل الخطاب في تاريخ قتل عمر بن خطاب ص85، حديقه الشيعه نوشته مقدس اردبيلي در فصل مطاعن عمر
______________________________
به نقل از کتاب دانستنیهای برائت جلد 1
حضرت ابولولو رحمهالله عليه
(قاتل عمر) مدتي قبل از مضروب نمودن عمر ضمن نامه اي به عمر شكل سرپوشيده و
بدون آنكه عمر غرض او را بفهمد حكم و سزاي كسي را كه نسبت به مولا و آقاي
خود جسارت و همسر او را مورد هتك و آزار و اذيت و فرزند او را به قتل
برساند. سوال نمود و اقدام آينده خود را مستند به حكم خود او ساخت.
به متن زير توجه نماييد:
"ابولولو
به عمر نامه نوشت كه جزاي كسي كه عصيان مولايش را نمايد و ملك مولايش را
غصب كند و همسر مولايش را مورد اذيت و ضرب و شتم قرار دهد چيست؟
عمر نيز در پاسخ مكتوب داشت: بدرستي كه قتل چنين كسي واجب است.
فلذا
هنگامي كه ابولولو خود را به عمر رسانيد تا او را به هلاكت برساند به
مكتوبه او خطاب به او كرد و فرمود: چرا عصيان مولايت امير المومنين عليه
السلام را نمودي؟ چرا همسر او فاطمه را مورد ظلم خويش قرار دادي و فرزندش
را سقط نمودي؟ آنگاه در حاليكه او را لعن مي نمود ضربه هاي پي در پي بر او
وارد ميكرد. "(1)
حضرت ابولولو رحمه الله هنر و حرفه آهنگري خود را به
خدمت گرفت و خنجري دو سر كه قبضه آن در وسط قرار داشت تهيه نمود. تا اينكه
بنابر قول صحيح و مشهور در نزد شيعه در سحرگاه روز دوشنبه 9 ربيع الاول سال
23 هجري در حاليكه عمر بن خطاب تازيانه به دست در حال امر كردن نمازگزاران
بود كه صفوف خود را منظم نمايند. (2) (استووا استووا صفوفكم) خود را به وي
رسانده (3) و با سه ضربه كاري شكم خليفه را تا خاصره (سه بنده) او شكافت و
در حاليكه عده اي از نزديكان و اطرافيان عمر بن خطاب قصد دستگيري و حمله
به او را داشتند با زخمي كردن 13 نفر ديگر از آنان از محل حادثه گريخت. (4)
و عمر بعد از آنكه سه روز در بستر افتاده بود در سن 55 سالگي از دنيا رفت.
*****
(1) طريق الارشاد ص۴۵۶
(2) طبقات الكبري ج3ص341 - فتح الباري ج7ص49 -- كنزالعمال ج12ص679
(3)
در اين جا لازم است اين نكته را متذكر شويم كه: اگر چه اهل تسنن سعي نموده
اند اين مطلب را در كتابهاي خود ثابت كنند كه عمر به هنگام مضروب گرديدن
در مسجد بوده است و اقدام ابولولو را به خاطر قتل عمر در مسجد مورد تخطيه
قرار دهند. اما بر فرض كه اين قول صحيح باشد نكته اي كه در رد قول آنها كه
ميگويند ابولولو كافر و يا مجوسي و يا نصراني بوده است از همين مطلب ميتوان
ثابت كرد كه به نقل علامه مجلسي رحمه الله اگر ابولولو رحمه الله كافر
بوده در حاليكه از زمان حيات پيامبر اكرم ورود كفار به شهر مدينه ممنوع
گرديده بود. ابولولو رحمه الله چگونه در شهر مدينه زندگي ميكرد. و اساسا
اگر ابولولو رحمه الله كافر بوده در مسجد و آن هم در صف اول نماز جماعت چه
كار مي كرد؟؟؟كه مطلب فوق مبني بر حضور ابولولو رحمه الله در مسجد آن هم در
صف اول نماز جماعت و پشت سر خليفه را ميتوان در كتب معتبر در نزد خود آنان
يافت از قبيل:مسند ابي يعلي ج5ص116- صحيح ابن حبان ج1ص332- تاريخ دمشق
ج44ص410 - اسدالغابه ج4ص76 – موارد الظمآن ص537 - تاريخ المدينه ج3ص896 -
طبقات الكبري ج3ص341 - نيل الاطار ج6ص160.
(4) بحارالانوار ج29 ص53۰
____________________________
به نقل از کتاب دانستنیهای برائت جلد 1
ابن عساكر شافعى مىنويسد:
إن جماعة من الحشوية والأوباش الرعاع المتوسمين بالحنبلية أظهروا ببغداد من البدع الفضيعة والمخازي الشنيعة ما لم يتسمح به ملحد فضلاً عن موحد... وتناهوا في قذف الأئمة الماضين وثلب أهل الحق وعصابة الدين، ولعنهم في الجوامع والمشاهد، والمحافل والمساجد، والأسواق والطرقات، والخلوة والجماعات، ثم غرهم الطمع والإهمال ومدهم في طغيانهم الغي والضلال، إلى الطعن فيمن يعتضد به أئمة الهدى وهو للشريعة العروة الوثقى، وجعلوا أفعاله الدينية معاصي دنية، وترقوا من ذلك إلى القدح في الشافعي رحمة الله عليه وأصحابه.
گروهى از حنبلىهاى لا ابالى در شهر بغداد اعمال ناشايست و بدعتهايى به وجود آوردند كه هيچ انسان بىدينى انجام نمىدهد؛ چه رسد به افراد خدا پرست...
اينان بزرگان و پيشوايان دين را در حضور مردم و به صورت علنى و در محافل و مساجد و كوچه و بازار مورد تهمت و لعن و نفرين قرار دادند، وحتى تا آنجا به اين گمراهى ادامه دادند كه اعمال شايسته بزرگان دين را معصيت و نافرمانى خواندند و به شخصيت بزرگى مانند شافعى تاختند.
ابن عساكر الدمشقى الشافعي، أبى القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله،(متوفاي571هـ)، تبيين كذب المفتري، ص310، دار الكتاب العربي ـ بيروت.
________________________
به نقل از سایت ولی عصر عجل الله فرجه
أخرج أبو الشيخ عن الحسن: إن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال: إن الله بعثني برسالة، فضقت بها ذرعا وعرفت أن الناس مكذبي، فوعدني لأبلغن أو ليعذبني، فأنزلت «يا أيها الرسول بلغ ما أنزل إليك من ربك». وأخرج عبد بن حميد وابن جرير وابن أبي حاتم وأبو الشيخ عن مجاهد قال: لما نزلت «بلغ ما أنزل إليك من ربك». قال: يا رب إنما أنا واحد كيف أصنع، يجتمع علي الناس فنزلت: «وإن لم تفعل فما بلغت رسالته». وأخرج ابن جرير وابن أبي حاتم عن ابن عباس: «وإن لم تفعل فما بلغت رسالته» يعني إن كتمت آية مما أنزل إليك لم تبلغ رسالته. وأخرج ابن أبي حاتم وابن مردويه وابن عساكر عن أبي سعيد الخدري قال: نزلت هذه الآية: «يا أيها الرسول بلغ ما أنزل إليك من ربك». على رسول الله صلى الله عليه وسلم يوم غدير خم في علي بن أبي طالب. وأخرج ابن مردويه عن ابن مسعود قال: كنا نقرأ على عهد رسول الله صلى الله عليه وسلم: «يا أيها الرسول بلغ ما أنزل إليك من ربك». إن عليا مولى المؤمنين «وإن لم تفعل فما بلغت رسالته والله يعصمك من الناس» وأخرج ابن أبي حاتم عن عنترة قال: كنت عند ابن عباس فجاءه رجل فقال: إن ناسا يأتونا فيخبرونا أن عندكم شيئا لم يبده رسول الله صلى الله عليه وسلم للناس. فقال: ألم تعلم أن الله قال: «يا أيها الرسول بلغ ما أنزل إليك من ربك». والله ما ورثنا رسول الله صلى الله عليه وسلم سوداء في بيضاء».
أبو الشيخ از حسن روايت نموده است: رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: خداوند مرا به رسالتي مبعوث فرمود كه من از انجام آن عاجز ماندم و ميدانستم كه مردم مرا تكذيب ميكنند، خداوند به من وعده داد كه يا آن را ابلاغ كنم يا مرا عذاب نمايد، در اين حال بود كه آيه نازل شد: «يا أيها الرسول بلغ ما أنزل إليك من ربك».
و عبد بن حميد و ابن جرير و ابن أبي حاتم و أبو الشيخ از مجاهد روايت نمودهاند: چون آيه نازل شد: «بلغ ما أنزل إليك من ربك». پيامبر فرمود: پروردگارا! من يك تنه چه كار ميتوانم انجام دهم و حال آنكه مردم دور مرا احاطه نمودهاند. آيه نازل شد: «وإن لم تفعل فما بلغت رسالته».
و ابن جرير و ابن أبي حاتم از ابن عباس روايت نمودهاند: «وإن لم تفعل فما بلغت رسالته» يعني: اگر آنچه به تو نازل گرديده را كتمان نمايي رسالتت را انجام ندادهاي.
و ابن أبي حاتم و ابن مردويه و ابن عساكر از أبو سعيد خدري روايت كردهاند: آيه: «يا أيها الرسول بلغ ما أنزل إليك من ربك». بر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در روز غدير خم در شأن علي بن أبي طالب نازل شد.
و ابن مردويه از ابن مسعود روايت كرده است: ما در زمان رسول خداوند صلى الله عليه وآله وسلم آيه را اينگونه ميخوانديم: «يا أيها الرسول بلغ ما أنزل إليك من ربك». إن عليا مولى المؤمنين «وإن لم تفعل فما بلغت رسالته والله يعصمك من الناس»
و ابن أبي حاتم از عنتره روايت نموده است: نزد ابن عباس بوديم كه شخصي وارد شد و گفت: مردمي نزد ما ميآيند و ميگويند نزد رسول الله چيزي هست كه تا كنون بر ما آشكار ننموده است. ابن عباس گفت: مگر نميداني كه خداوند فرموده است: «يا أيها الرسول بلغ ما أنزل إليك من ربك». والله رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم هر آنچه لازم بود را براي ما به ارث گذارد».
الدر المنثور في التفسير بالمأثور، ج 2، ص 298.
ابن العماد در باره سيوطي ميگويد:
وقد أشتهر أكثر مصنفاته في حياته في أقطار الأرض شرقا وغربا ، وكان آية كبرى في سرعة التأليف.
أكثر مصنفات سيوطي در زمان حياتش در مناطق مختلف از شرق وغرب انتشار و شهرت يافت، و او نشانه بزرگ خداوند [معجزه و اعجوبه] در سرعت تأليف بود.
الكواكب السائرة، ج 1، 228 .
عبد الله بن صديق مغربي در باره سيوطي ميگويد:
وكان اماما في أكثر العلوم وأعلم أهل زمانه بعلم الحديث وفنونه ورجاله وغريبه واستنباط الاحكام منه.
سيوطي امام در أكثر علوم و أعلم أهل زمان خود در علم حديث و فنون و رجال حديث و مطالب سخت حديثي و استنباط احكام از روايات بود.
مقدمه رد اعتبار الجامع الصغير، ص 46.
تلميذ و شاگرد سيوطي «داودي» درباره او:
وكان أعلم أهل زمانه بعلم الحديث وفنونه ، رجالا وغريبا ، ومتنا وسندا ، واستنباطا للأحكام منه.
أعلم أهل زمان خود درعلم حديث و فنون آن از حيث رجال و مطالب غريب آن، و از حيث متن و سند، و استنباط أحكام از روايات بود.